درسی در محضر مولانا

گفت و گوی خلیفه و لیلی در دفتر اول مثنوی و در داستان پادشاه یهود که نصرانیان را می کشت آمده است.داستان پادشاه جهود بسیار مفصل است و در رد تعصب بیان شده و چندین موضوع فرعی را در دل خود دارد.نکته ای کوتاه از این حکایت نقل می کنیم به امید اینکه مشوقی باشد که دوستان کل حکایت را مطالعه فرمایند.
در میان این حکایت سوال خلیفه از لیلی و جوابهای جالب و در خور شنیدن از لیلی می شنویم.
خلیفه از لیلی پرسید که تو چندان زیبا نیستی.چگونه مجنون شیدایی تو گشته است؟پاسخ داد خاموش باش زیرا تو مجنون نیستی و درک درستی از زیبایی نداری.
ظاهرا گفت و گو در همین حد است اما از زبان لیلی مولانا سخنان دیگری بیان می کند:
هر کس تمام فکرش در پی کسب لذات مادی است به واقع خود را بیدار می پندارد در واقع غافل است و بیداریش هزار مرتبه از خواب بدتر است چرا که او را از حقیقت دور تر کرده است.این بیداری که در نظر مولانا از خواب بدتر است و مذموم و مورد نکوهش است دنیا پرستی محض و غفلت از معنویت است.
این بیداری را ناشی از خیالات می داند که اراده انسان را معطوف به کسب منافع مادی محدود می کند و او را گرفتار حسد می کند و حسد چشمان را کور و اراده را ضعیف نموده تا جایی که مجالی برای پرداختن به امور معنوی باقی نماند.

بهتر است اصل شعر را با هم بخوانیم:

گفت لیلی را خلیفه کان توی
کز تو مجنون شد پریشان و غوی‌

از دگر خوبان تو افزون نیستی
گفت خامش چون تو مجنون نیستی‌

هر که بیدار است او در خواب‌تر
هست بیداریش از خوابش بتر

چون به حق بیدار نبود جان ما
هست بیداری چو در بندان ما

جان همه روز از لگدکوب خیال
وز زیان و سود وز خوف زوال‌

نی صفا می‌ماندش نی لطف و فر
نی به سوی آسمان راه سفر

خفته آن باشد که او از هر خیال
دارد اومید و کند با او مقال‌

دیو را چون حور بیند او به خواب
پس ز شهوت ریزد او با دیو آب‌

چون که تخم نسل را در شوره ریخت
او به خویش آمد خیال از وی گریخت‌

ضعف سر بیند از آن و تن پلید
آه از آن نقش پدید ناپدید

مرغ بر بالا و زیر آن سایه‌اش
می‌دود بر خاک پران مرغ‌وش‌

ابلهی صیاد آن سایه شود
می‌دود چندان که بی‌مایه شود

بی‌خبر کان عکس آن مرغ هواست
بی‌خبر که اصل آن سایه کجاست‌

تیر اندازد به سوی سایه او
ترکشش خالی شود از جستجو

ترکش عمرش تهی شد عمر رفت
از دویدن در شکار سایه تفت‌

سایه‌ی یزدان چو باشد دایه‌اش
وارهاند از خیال و سایه‌اش‌

سایه‌ی یزدان بود بنده‌ی خدا
مرده او زین عالم و زنده‌ی خدا

دامن او گیر زودتر بی‌گمان
تا رهی در دامن آخر زمان‌

کیفَ مَدَّ الظِّلَّ نقش اولیاست
کاو دلیل نور خورشید خداست‌

اندر این وادی مرو بی‌این دلیل
لا أُحِبُّ الْآفِلِینَ گو چون خلیل‌

رو ز سایه آفتابی را بیاب
دامن شه شمس تبریزی بتاب‌

ره ندانی جانب این سور و عرس
از ضیاء الحق حسام الدین بپرس‌

ور حسد گیرد ترا در ره گلو
در حسد ابلیس را باشد غلو

کاو ز آدم ننگ دارد از حسد
با سعادت جنگ دارد از حسد

ای خنک آن کش حسد همراه نیست
عقبه‌ای زین صعب‌تر در راه نیست‌

این جسد خانه‌ی حسد آمد بدان
از حسد آلوده باشد خاندان‌

گر جسد خانه‌ی حسد باشد و لیک
آن جسد را پاک کرد اللَّه نیک‌

طَهِّرا بَیتِی بیان پاکی است

گنج نور است ار طلسمش خاکی است‌

چون کنی بر بی‌جسد مکر و حسد
ز آن حسد دل را سیاهیها رسد

خاک شو مردان حق را زیر پا
خاک بر سر کن حسد را همچو ما