امروز با مثنوی:

در زندگی ممکن است رنج هایی به ما برسد که خوشایند ما نباشد در آن هنگام صدای اعتراض ما بلند می شود و انتظار به سرآمدن رنج و محنت را داریم در این حالت برخی ممکن است تحمل بیشتری داشته باشند و برخی نیز در مراتب پایین ترنداگر آدمی بر سختی ابتلا و محنت، شکیبایی ورزد به کمال لایق خود می رسد.
مولانا برای بیان این حقیقت تمثیلی زیبا ارایه می کند که در بردارنده درس های مهمی است:

بنگر اندر نخودی در دیگ چون
می‌جهد بالا چو شد ز آتش زبون

هر زمان نخود بر آید وقت جوش
بر سر دیگ و برآرد صد خروش

که چرا آتش به من در می‌زنی
چون خریدی چون نگونم می‌کنی

می‌زند کفلیز کدبانو که نی
خوش بجوش و بر مجه ز آتش‌کنی

زان نجوشانم که مکروه منی
بلک تا گیری تو ذوق و چاشنی

تا غذی گردی بیامیزی بجان
بهرخواری نیستت این امتحان

مولانا در تبین این مطلب حکایت کوتاه طبخ نخود ها را به دست کد بانوی خانه مثال می آورد و طبق اسلوب معهود خود از ساده ترین پدیده ها و رویداد ها، ژرف ترین نکات حیات آدمی یعنی سیر روحانی او را به تصویر کشیده است. کد بانویی مقداری نخود درون دیگی پرجوش می ریزد تا غذایی گوارا بپزد. (کدبانو در این تمثیل نماد انسان کاملی است که به سرانجام رنج و درد آگاه است)نخود ها با زبان حال از غلغل آب می نالند و هر بار که به روی آب می افتند گله می کنند که چرا با ما اینگونه می کنی، اما آن بانو به نخود ها دلداری می دهد که اگر بدین جوش و غلیان صبر آرند خامی آنان به پختگی، تبدیل می شودشود و بر خوان کریم آدمیان نهاده می شوند. و بعد از هضم به مرتبه انسانی می رسند یعنی تبدیل به جان و جوهر انسانی می شوند مولانا می گوید نان و خوراکی که انسان می خورد به جان بدل می شود و این نخود زمانی که تاب حرارت بیاورد می تواند به این تغییر و تبدیل برسد.

ای نخود می‌جوش اندر ابتلا
تا نه هستی و نه خود ماند ترا

اندر آن بستان اگر خندیده‌ای
تو گل بستان جان و دیده‌ای

گر جدا از باغ آب و گل شدی
لقمه گشتی اندر احیا آمدی

شو غذی و قوت و اندیشه‌ها
شیر بودی شیر شو در بیشه‌ها

نخود در ابتلا و آزمون سربلند بیرون می آید و در اثر جوشیدن به طور کلی هستی خود را می دهد و تولدی دیگر می یابد پس به جان و اندیشه انسانی تبدیل می گردد و آن وقت است که تسلیم مطلق دستان حاذق کدبانو می گردد زیرا به خوبی دریافته است هر رنجی همچون صیقلی برای زدودن ناخالصی هاست.

گفت نخود چون چنینست ای ستی
خوش بجوشم یاریم ده راستی

تو درین جوشش چو معمار منی
کفچلیزم زن که بس خوش می ‌زنی

همچو پیلم بر سرم زن زخم و داغ
تا نبینم خواب هندستان و باغ

تا که خود را در دهم در جوش من
تا رهی یابم در آن آغوش من

سخن پایانی مولانا هم قابل تامل است که توصیه می کند ترش رو و اخمو نباشید و در برابر هر ناملایمتی که به شما می رسد تلخی نفروشید گاهی برای زدودن تلخی ها از کسی و بیدار کزدن روح خفته او سخنی تند و تلخ می سزد :

پس برو شیرین و خوش با اختیار
نه بتلخی و کراهت دزدوار

زان حدیث تلخ می‌گویم ترا
تا ز تلخیها فرو شویم ترا

مثنوی دفتر سوم