خصایل ناپسند
اینگونه آدمها از آن رو که در نقطهای جامد شده و مانده اند، چشم دیدن هیچ رونده و هیچ راهی را ندارند. کینه توز! کینه توز! مار سر راه!
اینگونه آدمها از آن رو که در نقطهای جامد شده و مانده اند، چشم دیدن هیچ رونده و هیچ راهی را ندارند. کینه توز! کینه توز! مار سر راه!
مثنوی معنوی اثر جاودانه مولانا جلال الدین رومی نیازی به تعریف ندارد؛ دکانی که سرشار از تنوع است و به واقع روح را جلا می دهد.در وصفش بسیار گفته اند و بسیار شنیده ایم.نمی خواهم از مثنوی بنویسم که مجالش نیست بلکه از خودم می گویم و اثری که این کتاب جاودانه بر روحم گذاشت.من اگر بخواهم در مورد مولانا حرفی بزنم آن را می گویم که خودش گفته است و اینکه زندگیش به دو قسمت تقسیم می شود:قبل از آشنایی با شمس و بعد از آشنایی با شمس.
زندگی من نیز دوقسمت است:قبل از آشنایی با مثنوی و بعد از آشنایی با مثنوی.منظورم از آشنایی خواندن ظاهری نیست بلکه مطالعه عمیقی است که در هنگام نوشتن پایان نامه کارشناسی ارشد به اجبار توفیق آن را به دست آوردم.بار ها و بارها این کتاب عمیق را خواندم و هر بار لایه ای جدید کشف کردم و برای خودم درسی گرفتم یی نهایت ارزشمند.
اینک مثنوی چنان با روحم عجین شده است که هر سخنی می شنوم یا واقعه ای می بینم فوری در ذهنم سراغش را در مثنوی می گیرم و بسیار اتفاق می افتد که برای وقایع اطرافم مثال هایی از مثنوی می یابم.
می خواهم از دریای پر گهر مثنوی داستانی بیاورم که شاید شنیدن و خواندنش خالی از لطف نباشد
صیادی، یک آهوی زیبا را شکار کرد واو را به طویله خران انداخت. در آن طویله، گاو و خر بسیار بود. آهو از ترس و وحشت به این طرف و آن طرف میگریخت. هنگام شب مرد صیاد، کاه خشک جلو خران ریخت تا بخورند. گاوان و خران از شدت گرسنگی کاه را مانند شکر میخوردند. آهو، رم میکرد و از این سو به آن سو میگریخت، گرد و غبار کاه او را آزار میداد. چندین روز آهوی زیبای خوشبو در طویله خران شکنجه میشد. مانند ماهی که از آب بیرون بیفتد و در خشکی در حال جان دادن باشد. روزی یکی از خران با تمسخر به دوستانش گفت: ای دوستان! این امیر وحشی، اخلاق و عادت پادشاهان را دارد، ساکت باشید. خر دیگری گفت: این آهو از این رمیدنها و جستنها، گوهری به دست آورده و ارزان نمیفروشد. دیگری گفت: ای آهو تو با این نازکی و ظرافت باید بروی بر تخت پادشاه بنشینی. خری دیگر که خیلی کاه خورده بود با اشاره سر، آهو را دعوت به خوردن کرد. آهو گفت که دوست ندارم . خر گفت: میدانم که ناز میکنی و ننگ داری که از این غذا بخوری.
آهو گفت: ای الاغ! این غذا شایسته توست. من پیش از اینکه به این طویله تاریک و بد بو بیایم در باغ و صحرا بودم، در کنار آبهای زلال و باغهای زیبا، اگرچه از بد روزگار در اینجا گرفتار شدهام اما اخلاق و خوی پاک من از بین نرفته است. اگر من به ظاهر گدا شوم اما گدا صفت نمی شوم. من لاله سنبل و گل خوردهام. خر گفت: هرچه میتوانی لاف بزن. در جایی که تو را نمیشناسند میتوانی دروغ زیاد بگویی. آهو گفت : من لاف نمیزنم. بوی زیبای مشک در ناف من گواهی میدهد که من راست میگویم. اما شما خران نمیتوانید این بوی خوش را بشنوید، چون در این طویله با بوی بد عادت کرده اید.......
خوش تر آن باشد که سر دلبران
گفته آید در حدیث دیگران
هر چی فکر می کنم می بینم یک جای کار ایراد دارد........
هر جوری که فکر می کنم و هر طوری که حساب می کنم این معادلات با هم جور در نمی آیند.....این که غمی به دل نداشته باشی و در عین حال خوشحال هم نباشی به معنای این است که یک جای کارت ایراد دارد.....
سراپای زندگیت را که برانداز کنی ببینی که دردی نداری نه اینکه بی درد باشی بلکه چیزی که گرفتارت کند و دردی که غمگینت کند در زندگیت نباشد و در عین حال از دلخوشی های معمول دیگران هم دلخوش نباشی یعنی اینکه مشکلی هست......
این که صبح با انرژی از خواب بیدار شوی و با شوق سر کار بیایی و هنوز 9 صبح نشده هیچ انرژی کار نداشته باشی قطعا ایرادی هست....
این که به دور وبر خودت نگاه کنی و از خودت بپرسی آیا این همان جایی است که من به آن تعلق دارم؟آیا این همان کاری است که دوستش دارم و بعد از خودت بپرسی اگر این جا جای دلخواه من نیست پس من الان باید کجا باشم که نیستم؟
آیا این کاری که من انجام می دهم درست یا نه؟اصلا آیا درستی وجود دارد؟مرز بین درست و غلط کجاست؟
من فکر می کنم همیشه حد فاصل کار درست و نادرست دقیقا آن جایی است که آدم احساس خوشحالی بکند.اگر بعد از کاری راضی و خوشحال بودیم کارمان درست و است در غیر این صورت غلط.....
هر کاری که خوشحالت نکرد غلط است....
من این روزها غمگینم و عصبانی اسن است که می گویم یک جای کار ایراد دارد.....
---------------------------------------------
هرکس به طریقی دل ما می شکند اما دوست عزیز باور کن تو خیلی خلاقیت به خرج دادی خیلی.البته شاید من بد کردم که تو را دوست تصور نمودم شاید.........
-------------------------------------------------------
یه سری هستند که شدیدا به عینک نیاز دارند چرا که گوشهامونو خیلی دراز می بین ...
------------------------------------------------------------
دوست عزیز کاش می تونستی یک عکس هم از باطنت بگیری اون وقت میتونستی به خودت نمره بدی.......
عزرائیل !!!
نقل است که این داستان حقیقی است و در شهرمشهد اتفاق افتاده است !!!
یک مسافرکش کنار خیابان مردی با محاسن بلند را به عنوان مسافر سوار اتومبیل خود می کند . مسافر بی حرف کنار راننده می نشیند .
کمی بالاتر یک خانم مسافر هم دست تکان می دهد و سوار اتومبیل می شود و در صندلی عقب جای می گیرد.
پس از طی مسافتی مرد مسافر از راننده سوال می کند : منو می شناسی ؟
راننده با تعجب می گوید :نه شما ؟!
مسافر می گوید : من عزرائیلم .
راننده می خندد و رو مسافر میگوید :شوخیتون گرفته ؟!
مسافر پس از طی مسافتی مجددا از راننده سوال می کند : منو می شناسی ؟
راننده با خنده جواب می دهد : البته یه ادم سرکاری ...
مسافر می گوید : نه جانم گفتم که ، من عزرائیلم .
راننده با شنیدن این حرف بلند تر می خندد .
خانم مسافر با حیرت نگاهی به راننده کرده می پرسد : ببخشید شما با کی حرف می زنید و می خندید؟!
راننده با شنیدن حرف خانم مسافر با وحشت اتومبیل را متوقف کرده ، پا به فرار می گذارد ! آنوقت خانم و آقای مسافر در حالیکه لبخند پیروزمندانه بر لب دارند اتومبیل مسافر کش عزیز ما را می دزدند .
به این می گویند خلاقیت در دزدی با سو استفاده از ساده دلی افراد !!!
امروز مثلا روز معلم بود روزی مثل همه روزها ی دیگر روزی که باز همگان به یاد معلم افتادند اما بزرگداشت مقام معلم با حرف نیست به عمل است شما اگر دیدید ما را هم خبر کنید...با این حال تنها افتخار بزرگ زندگیم معلمی است و تنها سرمایه جاودان دانش آموزان خوبی که همیشه مرا مورد لطف خود قرار داده و می دهند امروز با دیدن پیام های تبریک دانش آموزان سال های دور اشک شوق در چشمانم جمع شد......
با آمدنت، هیچ تخته سیاهی، دیگر سیاه نبود ...
وقتی نور در دست می گرفتی و روشنایی دانش را منتشر میکردی .
خود را سوختی و ما را ساختی.
از لوح کلاس تا لوح وجود،
روسپیدی مان را از تو داریم.
روزت مبارک
...........................................