به شعر خيلي علاقه دارم ؛به طوريكه هيچ چيز مثل يك شعر خوب مرا تحت تاثير قرار نمي­دهد . هر گاه كه شعري زيبا مي­خوانم چنان مجذوب آن مي­شوم كه به كلي از آنچه در اطرافم مي­گذرد غافل مي­شوم؛ گويي با شعر بال در مي­آورم و پرواز مي­كنم و به طور كامل از هر چه حصار است رها مي­شوم ؛شعر مونس تنهايي من است برايم مهم نيست كه شعر را چه كسي سروده است فقط كافي است با آن ارتباط برقرار كنم .اگر از شعري خوشم آمد خيلي راحت آنرا حفظ مي­كنم و عادت دارم كه شعر را هميشه با صداي بلند بخوانم ؛اگر كسي كنارم باشد مي­كوشم تا او را هم با خودم هم آوا كنم تا از شعر لذت ببرد.طرفدار هر نوع شعر زيبايي هستم . در مورد شعر براي خودم محدوديتي قايل نشده ام؛ نيما را همانقدر مي­پسندم كه فردوسي را و با شعر حافظ همان اندازه انس دارم كه با اخوان .با شعر سعدي احساس شور و شوقي زايد الوصف دارم و با مولانا به بحر تفكر مي­روم .با حافظ گويي بر اوج قله ها نشسته ام با فردوسي به اقتدار مي­رسم وبا عطار مي­انديشم ؛در كلام  هر شاعري پيامي مي­گيرم و به هر شاعري  ارادت خاصي دارم مخصوصا آن بزرگاني كه توانسته­اند دل­ها را تسخير كلام خود كنند .اما با اين همه علاقه، خودم در سرودن شعر مي­لنگم و به قول نظامي خشت مي ­زنم يا شايد خشت هم نباشد .گاهي به صرافت مي­افتم و كلماتي كنار هم مي چينم اما بلافاصله پشيمان مي­شوم ؛بارها پيش آمده است كه تراوشات ذهنيم را بر كاغذ نوشته ام ،اما هرگز به خود اجازه نداده­ام كه نام شعر بر آنها بگذارم  زيرا مقام شعر را رفيع تر از آن مي­دانم كه دامنش با هر كلامي بيالايد .

در اين جا يك غزل را مي­گذارم و از همه ي خوانندگان عزيز مي­خواهم تا نظر خود را در مورد آن ارائه دهند.

كاشكي يك شب شقايق مي­شدم
وارث يك جان عاشق مي­شدم

مي­زدم يك جرعه از چشمان تو
تا كه لبريز از حقايق مي­شدم

مي­نهادم سر به دار عشق تو
با خطر كردن موافق مي­شدم

سهم من مي­شد الهي وصل تو
تا بر اين درد و غم فايق مي­شدم

عشق سهم عاشقان صادق است
كاشكي در عشق صادق مي­شدم

مي­سرودم يك مثنوي از عشق ناب
بر در عذرا  وامق مي­شدم

اي صفاي سينه ام اي عشق پاك
من تو را اي كاش لايق مي­شدم

مي­شدم مفتون چشمت هر بهار
بي قرارت مثل سابق مي­شدم